تبلیغات
به زیبایی یک لبخند

الهی!

 در شگفتم از آنکه کوه را می شکافد تا به معدن جواهر دست یابد،

 ولی خویش را نمیکاود تا به مخزن حقائق برسد ...




موضوعات مرتبط : جملات عرفانی،


تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 | 01:51 ب.ظ | نویسنده : marzi | نظرات

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتیم

اما حالا که نا خواسته به آن دعوت شده ایم بهتر اس تا میتوانیم برقصیم

                          (چارلی چاپلین)




موضوعات مرتبط : جملات عرفانی،


تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1391 | 06:33 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

یک مشت شکلات
 

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:
مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"
دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟"
بقال با تعجب پرسید:
چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!

 




موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : دوشنبه 9 مرداد 1391 | 03:47 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظر بدهید
مرغ آهنگ جدایی ساز کرد/ ناگهان از سفره ها پرواز کرد

ران و بال و سینه اش یادش بخیر/ ژامبون و سوپ و کباب و شنسلش یادش بخیر

ای فدای قدقدایت باز گرد/ ای دل و جانم فدایت باز گرد

تازگی از دیگران دل می بری/ هرکه بامش بیش با او می پری

در نبود هیکل زیبای تو/ دلخوشیم با سنگدان و پای تو

تخم خود را لااقل از ما نگیر/ تا که با خاگینه اش گردیم سیر



موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : جمعه 6 مرداد 1391 | 12:59 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات
یه وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تعطیل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افکارت

باید به خودت استراحت بدی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت  با خودت بگویی

بگذار منتظر بمانند!



موضوعات مرتبط : سایر،


تاریخ : جمعه 6 مرداد 1391 | 12:45 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

http://www.hadelandlag.org/graphics/web/laugher.gifیه روز به یه مرد یه اسب می دن كه برای اولین بار اسب سواری كنه اون هم بدون زین خلاصه مرد سوار اسب میشه و اسب همینطور كه یورتمه می ره مرد به طرف عقب سر می خوره تا اینكه پس از مدتی به انتهای اسب (دم اسب) می رسه.

ناگهان داد می زنه: این اسب تموم شد یكی دیكه بیارین!!!

****************************************************************************************

غضنفر روی ریل آهن می خوابه بهش میگن چرا اینجا خوابیدی؟

میگه:می خوام خود کشی کنم.میگن:پس اون نون بربری چیه تو دستت؟میگه:برفرض قطار نیومد من اینجا از گشنگی بمیرم!!!!!

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

یه جایی جشن بوده،غضنفر همینجوری میره تو و شروع میکنه رقصیدن و بخور بخور

یکی ازش میپرسه :ببخشید شمارو کی دعوت کرده؟

میگه:من از خانواده ی عروسم...

یارو میگه:ولی اینجا جشن تولده

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

دوتا جوجه از بچگی عاشق هم بودن اما وقتی بزرگ میشن میبینن دوتاشون خروسن!!!


نتیجه اخلاقی:تا وقتی جوجه ای عاشق نشو!!!




موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : یکشنبه 1 مرداد 1391 | 07:21 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظر یادتون نره!!!
آقای پدر!هنگام دعوا با خانم مادر،به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین،از چینی های توی کابینت استفاده نمایید!اکشن بودن دعوا به این چیزاست.

مادر محترم!شست پا وسیله ایست شخصی که اختیارش
رو دارم!هرگاه سعی در خوردن شست پای شما نمودم لطفا گیر بدهید.



موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : شنبه 17 تیر 1391 | 05:09 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.

و اما خبر بد...

این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حوله حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.

هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...

.....................

حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟




موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : سه شنبه 13 تیر 1391 | 01:29 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | منتظر نظراتتون هستیم

آرایش گر و ادای نذر

در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر كرد كه اگر

بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او

بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه

قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست

مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند،

آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك

دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس

ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس

بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟

فكركنید.


.

.

.

.

چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر

می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند




موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : شنبه 10 تیر 1391 | 01:17 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند.ستایش کردم گفتند خرافات است.عاشق شدم گفتند دروغ است.گریستم گفتند بهانه است .خندیدم گفتند دیوانه است...... دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم.




موضوعات مرتبط : جملات عرفانی،


تاریخ : جمعه 9 تیر 1391 | 12:21 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظر بدهید
اخرین دندانی که در دهان دیده می شود چه نام دارد؟دندان مصنوعی!

چرا لکلک موقع خواب یک پایش را بالا میگیرد؟چون اگر هردو را بالا بگیرد می افتد!

شباهت دماسنج با ورقه ی امتحان چیه؟هردو وقتی به صفر می رسند ادم می لرزد!

شباهت نون سوخته با ادم غرق شده چیه؟هردوتاشونو دیر کشیدن بیرون!



موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : یکشنبه 4 تیر 1391 | 08:17 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظر بدهید

شاگرد خسته:مغزما اکسید گشت و سوختیم/ بس که شیمی و فیزیک اموختیم/هی اسید و باز دعوا می کنند/خاک عالم بر سر ما می کنند/درس چون در مغز داغم میرود/می شود فرار و فوری می پرد/بار سنگین فیزیک لج کرده است /اهرم ذهن مرا کج کرده است/روز و شب معلوم و مجهول می کنم/ذهن خود را اینگونه مشغول می کنم/این مسائل که فیزیک در هم زده/مرکز ثقل مرا برهم زده/جبر و مجهولات ان درد است درد/چهره ام از دست جبر زرد است زرد/گه گله از دست تانژانت می کنم/ گه شکایت از کتانژانت می کنم/من دگر از دست سینوس خسته ام/همچنان که از کسینوس خسته ام/گر بخوانی 20بار این زیست را/بازهم هرگز نبینی20را/یادرون ساقه یا در ریشه ام /عاقبت هم تیشه زد بر ریشه ام/از زبان خارجه اشفته ام/در سر زنگ زبان من خفته ام/جمله ی معلوم چرا مجهول شود؟/مصدر بیچاره هی معلوم شود؟/قلبم از جغرافیا غمگین شده/بس که کوه دارد عجب سنگین شده/تا مدیر زند زنگ خلاص/با شتاب نور گریزم از کلاس/الغرض ای دوستان من خسته ام/در کلاس چون مرغکی پر بسته ام.




موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : جمعه 2 تیر 1391 | 04:40 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظر بدهید
روانشناسی ازطریق چشم
چشمان درشت و زیبا:نشان دهنده صفا صمیمیت هنرمند و عاطفی منصف و غیرتمند تمایل به اغراقگویی دارای ذهنی روشن و متعالی در دوستی خونگرم و مدیران موفقی هستند.
چشم های بادامی: خودخواه و متکبر مغرور  اگر ابروها از چشم فاصله داشته باشد خوبی و ارامش روح.
چشمان سه گوش:اکثرا با دیگران مشکل دارند بالاخص با نامزد خود بی حوصله در بحث و جدل وسواسی  ایراد گیر  اهل نق زدن سازگاری با محیط و حرفه های مختلف دارند.


موضوعات مرتبط : سایر،


تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1391 | 04:46 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظر بده

بعضی از آدم ها ، کلا آزار دهنده اند

وقتی هستند با بودنشان

و وقتی هم نیستند ، با نبودنشان تو را می آزارند . . .




تاریخ : یکشنبه 28 خرداد 1391 | 12:04 ق.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

دوازده پیام از عشق -

پریسا.sweet

**********

متولدین فروردین
به جهان بیاموزید که عشق “معصومیت” است و از جهان بیاموزید که عشق “اعتماد” است !

.
متولدین اردیبهشت
به جهان بیاموزید که عشق “صبر و تحمل” است و از جهان بیاموزید که عشق “بخشش و گذشت” است !

.

متولدین خرداد
به جهان بیاموزید که عشق “آگاهی” است و از جهان بیاموزید که عشق “احساس” است !
متولدین تیر
به جهان بیاموزید که عشق “فداکاری” است و از جهان بیاموزید که عشق “آزادی” است !
متولدین مرداد
به جهان بیاموزید که عشق “شور و نشاط” است و از جهان بیاموزید که عشق “فروتنی” است !
متولدین شهریور
به جهان بیاموزید که عشق “نیاز” است و از جهان بیاموزید که عشق “کمال” است !
متولدین مهر
به جهان بیاموزید که عشق “زیبایی” است و از جهان بیاموزید که عشق “هماهنگی” است !
متولدین آبان
به جهان بیاموزید که عشق “هیجان” است و از جهان بیاموزید که عشق “تسلیم شدن” است !
متولدین آذر
به جهان بیاموزید که عشق “صمیمیت” است و از جهان بیاموزید که عشق “وفاداری” است !
متولدین دی
به جهان بیاموزید که عشق “عقلانی” است و از جهان بیاموزید که عشق “از خود گذشتگی” است !
متولدین بهمن
به جهان بیاموزید که عشق “اغماض” است و از جهان بیاموزید که عشق “یگانگی” است !
متولدین اسفند
به جهان بیاموزید که عشق “رحم و شفقت” است و از جهان بیاموزید که عشق “همه چیز” است !




تاریخ : جمعه 26 خرداد 1391 | 12:57 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

 


بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا

در چنین روز خجسته و میمون و شامپانزه ای همه دارن خودشونو هلاک می کنن ، مادر زن و مادر شوهر که معلوم الحال هستند ،هر دو تو فکر اینن که چه جوری پوز همدیگرو بزنن و بین فک و فامیل همدیگرو ضایع کنن . پدر زن و پدر شوهر هم که آخر مرام ، اند رفاقت ، تیریپ صفا ، مشغول لاف زدن در مورد کسب و کارشونن . گاهی این میزنه پشت اون و اون تو دلش می گه : مردیکه الاغ ... و گاهی اون می زنه رو

 

شونه این و این تو دلش می گه : مردیکه یابو ...... عروس و داماد عاشقانه زل زدن تو چشم هم و دست همدیگرو محکم گرفتند و بین جمعیت که دارن خودشونو هلاک می کنن ، آروم آروم تکون می خورن ( انگاررو ویبرن) گاهی داماد یک آه حسرت بار می کشه و عروس از خجالت مثل لبو می شه و گاهی عروس چشماشو خمار می کنه و داماد قلبش تاپ تاپ می کنه و می افته کف پاش . خاله شهین و عمه مهین و زن دایی پری و زن عمو زری و اره و اوره و شمسی کوره ، دارن در مورد آخرین مد لباس و کفش مخ همدیگرو می زنن و گاهی اوقات هم واسه خالی نبودن عریضه طلاهاشونو به رخ هم می کشن ، عمه مهین

: وای چه گرمه ، این گردنبند الماس هم که 1 کیلو وزنشه ، گردنم داره می شکنه ، هی به این اسفندیاری گور به گور شده می گم انقدر واسه تولدم جواهر نگیرا ولی این مرد حرف حالیش نیست که !!!!! و خاله شهین که حسابی لجش در اومده و حسادتش گل کرده می گه : وا مهین جون چه جوری با این شوهر بی سلیقه سر می کنی تو ، این که دیگه گردنبند نیست ، قلادس عزیز دلم ....

: مادر بزرگ داماد که وحشتناک جو گیر شده ، در حالی که پیژامشو گذاشته تو جورابش و سر تا پاشو حنا بسته ، هی می پره وسط مهمونا تا برقصه ، هی نوه نتیجه ها می یان می برنش کنار و میگن : عزیز جون این حرکات موزون واسه قلبتون ضرر داره و هی عزیز جون مثل ذرت بو داده می پره وسط ، تازه به همین حد که قانع نیست ، در حالی که با شدت تمام دنده عقب می رقصه ، دستاشو می بره به آسمون و رو به داماد می گه

: : ننه گوربونت برم من ، بعد تو این هاگیر واگیر به طور ناغافل دستاشو می زاره دوطرف صورت داماد و هی می چرخونه این ور می چرخونه اون ور و شالاپ و شلوپ ، اینور تف می ماله ، اون ور تف می ماله ، بعد دستشو مشت می کنه و در حالی که با تمام وجود می کوبه تو سینه خودش به عروس خانم می گه : ننه کرمت خوابید؟ بیا اینم شاخ شمشادمون که دو دستی دادیمش به تو !!! کوفتت بشه! از بچت بکشی الهی!!! و یه چشم غره مشتی هم به عروس خانم می ره

: مادر بزرگ عروس که خیلی خفن غیرتی شده و خونش به جوش اومده ، یه هزار تومنی از تو جورابش در میاره و مثل تارزان می پره وسط که مثلا" شاباش بده . اول میاد سمت عروس ، عروسو می گیره بغلش و با گریه و زاری (تیریپ گریه) وسط مهمونا داد میزنه که : وای خدا، نون و پنیر آوردن دخترمون رو بردن ، نون و پنیر ارزونیتون دختر نمی دیم بهتون .

: خلاصه به همت فک و فامیل زیپ دهن مامان بزرگ عروس خانم بسته می شه . مادر بزرگ بعد از این حرکات نمایشی و رزمایشی ، هزار تومنی رو صدقه سر عروس خانم می چرخونه و می زاره کف دست آقا داماد بنده خدا (بیا ، هی بگو من زن می خوام ، ببین آخر و عاقبتت اینجوری می شه بنده خدا ، از من گفتن بود ، نگی نگفتی ها!!!) داماد هم که جا خورده و پیش رفیقاش و فک و فامیلاش ضایع شده ، واسه اینکه کم نیاره و مردونگی به خرج بده ، خم می شه و دست مادر بزرگ عروس خانم رو می بوسه . مادر بزرگ هم که احساساتش به جوش اومده در حالی که همچنان گریه می کنه می گه :

: ننه جون، دخترمثل دسته گلمون رو سپردیم به دست تو ، جون تو و جون اون ، وای به حال خودت و جد و آبادته اگه یه مو از سر دخترکمون کم بشه ..... و این بار نیز فک و فامیل با تلاش بی وقفه و با هزار بدبختی مادر بزرگ رو از صحنه خارج میکنن و می برن می شوننش رو صندلیش

تو این هاگیر واگیر پدر داماد دنبال برادر داماد (پسر کوچیکش) می گرده ولی پیداش نمی کنه ، این ور و می گرده ، اون ورو می گرده ، ولی نه خبری از برادر کوچیکه نیست که نیست، پدر داماد دیگه به ذهنش نمی رسه که بره ته باغ و تو گلخونه رو بگرده . بعد از نیم ساعت سر و کله داداش کوچیکه در حالی که کبکش خروس می خونه پیدا می شه . صورتش یه خورده قرمزه ، به به به عجب رژلب خوش رنگی بوده لامصب !!! (یادم باشه شمارشو بپرسم)

: خواهر عروس بیچاره دیگه خل شده ، تا حالا انقدر پسر خوش تیپ و با حال یه جا ندیده بود ، انقدر به این پسر به اون پسر زل زده ، چشاش مثل وزغ ورقلمبیده و زده بیرون و بگی نگی یه کوچولو هم قرمز شده . گاهی می ره تو نخ این پسره و گاهی به اون یکی راه می ده . الهی بمیرم براش که انقدر سر در گمه !!!

: خلاصه ، همه ول معطلن. موقع شام شده دیگه . عروس و داماد باید برن سر میز واسه فیلمبرداری . دست همدیگرو گرفتن و خرامان خرامان در حالی که توی یه عالم دیگه هستن می رن سر میز . فیلمبردار هم مچلشون می کنه ...... – از این ور بیایید...... بشقاب بردارید.....اه نه بابا 1 قاشق بستونه ..... چه خبره 2 تا نوشابه برداشتید ، یکی کافیه .... حالا از این ور .... حالا بچرخید ... نه نشد ، دوباره از اول ... آقا داماد یه قاشق غذا بزار دهن عروس خانم .... عروس خانم لطفا" به جهت حفظ منافع ملی میهنی بانوان ، آبروداری کن

و دهنتو کمتر باز کن .... آهان ... حالا شد.... خلاصه عروس داماد تمام امواتشون می یاد جلوی چشمشون تا یه لقمه شام بخورن . بعد نوبت مهمونا می شه !!!! همونایی که تا 2 دقیقه پیش اند کلاس بودن و واسه هم کری می خوندن و پوز همدیگرو می زدن ، تا می گن بفرمائید شام ، مثل قوم تاتار حمله می کنن . مثل ندید بدیدا می ریزن سر دیس غذا ها ، یکی از هولش برنج می کشه و تالاپ یه قلمبه ژله می ریزه روش ،

: یکی دیگه نمی دونه چیکار کنه و چی برداره ، سالاد و با ظرفش میاره سر میز خودش و ...... دیگه تا تهش معلومه دیگه...

: بعد که همه به حد مرگ و اندازه 2 روزشون خوردند و شام تموم شد ،خواننده که شوخیش گرفته یهو بی مقدمه می گه : خوشگلا باید برقصن، خوشگلا باید برقصن !!! آقا جمعیته که هجوم میاره وسط (عجب اعتماد به نفسی ، خوش به حالشون ) د برقص . خلاصه دیگه ساعت 2 نصفه شب شده ، صاحب عروسی به .... خوردن افتاده که برید خونتون بابا ، جون مادرتون برید دیگه ، هزار تا کار داریم . ولی نه همه تازه گرم شدن

. ساعت 3.30 بامداد یهو یه نفر از بیرون مثل شصت تیر می پره وسط مجلس و داد می زنه : کمیته ، کمیته ، وای وای وای حالا دیدنیه ، همه دنبال سوراخ موش می گردن ، معلوم نیست کدوم شیر پاک خورده ای زنگ زده 110. برادران غیور نیروی انتظامی، با هیبت فراوان وارد مجلس می شن . آقا ، کراواته که ریخته زمین ، رومیزیه که سر خانم هاست

: . برادران نیروی انتظامی در کمال ادب و تواضع از مهمانان عزیز در خواست می کنن که مثل بچه آدم و با زبون خوش و با پای خودشون ، تشریف بیارن و سوار مینی بوس بشن . رو مینی بوس نوشته :

مبداء : عروسی............ ..... مقصد : کلانتری ............ .. " در بستی"

: دیگه آخرشم که می تونید حدس بزنید ، می رن پاسگاه به صرف کله پاچه و یه استراحت کوتاه و ........


تاریخ : پنجشنبه 25 خرداد 1391 | 01:35 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

تعداد کل صفحات : 9 :: ... 5 6 7 8 9