تبلیغات
به زیبایی یک لبخند - مطالب خرداد 1391
روانشناسی ازطریق چشم
چشمان درشت و زیبا:نشان دهنده صفا صمیمیت هنرمند و عاطفی منصف و غیرتمند تمایل به اغراقگویی دارای ذهنی روشن و متعالی در دوستی خونگرم و مدیران موفقی هستند.
چشم های بادامی: خودخواه و متکبر مغرور  اگر ابروها از چشم فاصله داشته باشد خوبی و ارامش روح.
چشمان سه گوش:اکثرا با دیگران مشکل دارند بالاخص با نامزد خود بی حوصله در بحث و جدل وسواسی  ایراد گیر  اهل نق زدن سازگاری با محیط و حرفه های مختلف دارند.


موضوعات مرتبط : سایر،


تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1391 | 04:46 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظر بده

بعضی از آدم ها ، کلا آزار دهنده اند

وقتی هستند با بودنشان

و وقتی هم نیستند ، با نبودنشان تو را می آزارند . . .




تاریخ : یکشنبه 28 خرداد 1391 | 12:04 ق.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

دوازده پیام از عشق -

پریسا.sweet

**********

متولدین فروردین
به جهان بیاموزید که عشق “معصومیت” است و از جهان بیاموزید که عشق “اعتماد” است !

.
متولدین اردیبهشت
به جهان بیاموزید که عشق “صبر و تحمل” است و از جهان بیاموزید که عشق “بخشش و گذشت” است !

.

متولدین خرداد
به جهان بیاموزید که عشق “آگاهی” است و از جهان بیاموزید که عشق “احساس” است !
متولدین تیر
به جهان بیاموزید که عشق “فداکاری” است و از جهان بیاموزید که عشق “آزادی” است !
متولدین مرداد
به جهان بیاموزید که عشق “شور و نشاط” است و از جهان بیاموزید که عشق “فروتنی” است !
متولدین شهریور
به جهان بیاموزید که عشق “نیاز” است و از جهان بیاموزید که عشق “کمال” است !
متولدین مهر
به جهان بیاموزید که عشق “زیبایی” است و از جهان بیاموزید که عشق “هماهنگی” است !
متولدین آبان
به جهان بیاموزید که عشق “هیجان” است و از جهان بیاموزید که عشق “تسلیم شدن” است !
متولدین آذر
به جهان بیاموزید که عشق “صمیمیت” است و از جهان بیاموزید که عشق “وفاداری” است !
متولدین دی
به جهان بیاموزید که عشق “عقلانی” است و از جهان بیاموزید که عشق “از خود گذشتگی” است !
متولدین بهمن
به جهان بیاموزید که عشق “اغماض” است و از جهان بیاموزید که عشق “یگانگی” است !
متولدین اسفند
به جهان بیاموزید که عشق “رحم و شفقت” است و از جهان بیاموزید که عشق “همه چیز” است !




تاریخ : جمعه 26 خرداد 1391 | 12:57 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

 


بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا

در چنین روز خجسته و میمون و شامپانزه ای همه دارن خودشونو هلاک می کنن ، مادر زن و مادر شوهر که معلوم الحال هستند ،هر دو تو فکر اینن که چه جوری پوز همدیگرو بزنن و بین فک و فامیل همدیگرو ضایع کنن . پدر زن و پدر شوهر هم که آخر مرام ، اند رفاقت ، تیریپ صفا ، مشغول لاف زدن در مورد کسب و کارشونن . گاهی این میزنه پشت اون و اون تو دلش می گه : مردیکه الاغ ... و گاهی اون می زنه رو

 

شونه این و این تو دلش می گه : مردیکه یابو ...... عروس و داماد عاشقانه زل زدن تو چشم هم و دست همدیگرو محکم گرفتند و بین جمعیت که دارن خودشونو هلاک می کنن ، آروم آروم تکون می خورن ( انگاررو ویبرن) گاهی داماد یک آه حسرت بار می کشه و عروس از خجالت مثل لبو می شه و گاهی عروس چشماشو خمار می کنه و داماد قلبش تاپ تاپ می کنه و می افته کف پاش . خاله شهین و عمه مهین و زن دایی پری و زن عمو زری و اره و اوره و شمسی کوره ، دارن در مورد آخرین مد لباس و کفش مخ همدیگرو می زنن و گاهی اوقات هم واسه خالی نبودن عریضه طلاهاشونو به رخ هم می کشن ، عمه مهین

: وای چه گرمه ، این گردنبند الماس هم که 1 کیلو وزنشه ، گردنم داره می شکنه ، هی به این اسفندیاری گور به گور شده می گم انقدر واسه تولدم جواهر نگیرا ولی این مرد حرف حالیش نیست که !!!!! و خاله شهین که حسابی لجش در اومده و حسادتش گل کرده می گه : وا مهین جون چه جوری با این شوهر بی سلیقه سر می کنی تو ، این که دیگه گردنبند نیست ، قلادس عزیز دلم ....

: مادر بزرگ داماد که وحشتناک جو گیر شده ، در حالی که پیژامشو گذاشته تو جورابش و سر تا پاشو حنا بسته ، هی می پره وسط مهمونا تا برقصه ، هی نوه نتیجه ها می یان می برنش کنار و میگن : عزیز جون این حرکات موزون واسه قلبتون ضرر داره و هی عزیز جون مثل ذرت بو داده می پره وسط ، تازه به همین حد که قانع نیست ، در حالی که با شدت تمام دنده عقب می رقصه ، دستاشو می بره به آسمون و رو به داماد می گه

: : ننه گوربونت برم من ، بعد تو این هاگیر واگیر به طور ناغافل دستاشو می زاره دوطرف صورت داماد و هی می چرخونه این ور می چرخونه اون ور و شالاپ و شلوپ ، اینور تف می ماله ، اون ور تف می ماله ، بعد دستشو مشت می کنه و در حالی که با تمام وجود می کوبه تو سینه خودش به عروس خانم می گه : ننه کرمت خوابید؟ بیا اینم شاخ شمشادمون که دو دستی دادیمش به تو !!! کوفتت بشه! از بچت بکشی الهی!!! و یه چشم غره مشتی هم به عروس خانم می ره

: مادر بزرگ عروس که خیلی خفن غیرتی شده و خونش به جوش اومده ، یه هزار تومنی از تو جورابش در میاره و مثل تارزان می پره وسط که مثلا" شاباش بده . اول میاد سمت عروس ، عروسو می گیره بغلش و با گریه و زاری (تیریپ گریه) وسط مهمونا داد میزنه که : وای خدا، نون و پنیر آوردن دخترمون رو بردن ، نون و پنیر ارزونیتون دختر نمی دیم بهتون .

: خلاصه به همت فک و فامیل زیپ دهن مامان بزرگ عروس خانم بسته می شه . مادر بزرگ بعد از این حرکات نمایشی و رزمایشی ، هزار تومنی رو صدقه سر عروس خانم می چرخونه و می زاره کف دست آقا داماد بنده خدا (بیا ، هی بگو من زن می خوام ، ببین آخر و عاقبتت اینجوری می شه بنده خدا ، از من گفتن بود ، نگی نگفتی ها!!!) داماد هم که جا خورده و پیش رفیقاش و فک و فامیلاش ضایع شده ، واسه اینکه کم نیاره و مردونگی به خرج بده ، خم می شه و دست مادر بزرگ عروس خانم رو می بوسه . مادر بزرگ هم که احساساتش به جوش اومده در حالی که همچنان گریه می کنه می گه :

: ننه جون، دخترمثل دسته گلمون رو سپردیم به دست تو ، جون تو و جون اون ، وای به حال خودت و جد و آبادته اگه یه مو از سر دخترکمون کم بشه ..... و این بار نیز فک و فامیل با تلاش بی وقفه و با هزار بدبختی مادر بزرگ رو از صحنه خارج میکنن و می برن می شوننش رو صندلیش

تو این هاگیر واگیر پدر داماد دنبال برادر داماد (پسر کوچیکش) می گرده ولی پیداش نمی کنه ، این ور و می گرده ، اون ورو می گرده ، ولی نه خبری از برادر کوچیکه نیست که نیست، پدر داماد دیگه به ذهنش نمی رسه که بره ته باغ و تو گلخونه رو بگرده . بعد از نیم ساعت سر و کله داداش کوچیکه در حالی که کبکش خروس می خونه پیدا می شه . صورتش یه خورده قرمزه ، به به به عجب رژلب خوش رنگی بوده لامصب !!! (یادم باشه شمارشو بپرسم)

: خواهر عروس بیچاره دیگه خل شده ، تا حالا انقدر پسر خوش تیپ و با حال یه جا ندیده بود ، انقدر به این پسر به اون پسر زل زده ، چشاش مثل وزغ ورقلمبیده و زده بیرون و بگی نگی یه کوچولو هم قرمز شده . گاهی می ره تو نخ این پسره و گاهی به اون یکی راه می ده . الهی بمیرم براش که انقدر سر در گمه !!!

: خلاصه ، همه ول معطلن. موقع شام شده دیگه . عروس و داماد باید برن سر میز واسه فیلمبرداری . دست همدیگرو گرفتن و خرامان خرامان در حالی که توی یه عالم دیگه هستن می رن سر میز . فیلمبردار هم مچلشون می کنه ...... – از این ور بیایید...... بشقاب بردارید.....اه نه بابا 1 قاشق بستونه ..... چه خبره 2 تا نوشابه برداشتید ، یکی کافیه .... حالا از این ور .... حالا بچرخید ... نه نشد ، دوباره از اول ... آقا داماد یه قاشق غذا بزار دهن عروس خانم .... عروس خانم لطفا" به جهت حفظ منافع ملی میهنی بانوان ، آبروداری کن

و دهنتو کمتر باز کن .... آهان ... حالا شد.... خلاصه عروس داماد تمام امواتشون می یاد جلوی چشمشون تا یه لقمه شام بخورن . بعد نوبت مهمونا می شه !!!! همونایی که تا 2 دقیقه پیش اند کلاس بودن و واسه هم کری می خوندن و پوز همدیگرو می زدن ، تا می گن بفرمائید شام ، مثل قوم تاتار حمله می کنن . مثل ندید بدیدا می ریزن سر دیس غذا ها ، یکی از هولش برنج می کشه و تالاپ یه قلمبه ژله می ریزه روش ،

: یکی دیگه نمی دونه چیکار کنه و چی برداره ، سالاد و با ظرفش میاره سر میز خودش و ...... دیگه تا تهش معلومه دیگه...

: بعد که همه به حد مرگ و اندازه 2 روزشون خوردند و شام تموم شد ،خواننده که شوخیش گرفته یهو بی مقدمه می گه : خوشگلا باید برقصن، خوشگلا باید برقصن !!! آقا جمعیته که هجوم میاره وسط (عجب اعتماد به نفسی ، خوش به حالشون ) د برقص . خلاصه دیگه ساعت 2 نصفه شب شده ، صاحب عروسی به .... خوردن افتاده که برید خونتون بابا ، جون مادرتون برید دیگه ، هزار تا کار داریم . ولی نه همه تازه گرم شدن

. ساعت 3.30 بامداد یهو یه نفر از بیرون مثل شصت تیر می پره وسط مجلس و داد می زنه : کمیته ، کمیته ، وای وای وای حالا دیدنیه ، همه دنبال سوراخ موش می گردن ، معلوم نیست کدوم شیر پاک خورده ای زنگ زده 110. برادران غیور نیروی انتظامی، با هیبت فراوان وارد مجلس می شن . آقا ، کراواته که ریخته زمین ، رومیزیه که سر خانم هاست

: . برادران نیروی انتظامی در کمال ادب و تواضع از مهمانان عزیز در خواست می کنن که مثل بچه آدم و با زبون خوش و با پای خودشون ، تشریف بیارن و سوار مینی بوس بشن . رو مینی بوس نوشته :

مبداء : عروسی............ ..... مقصد : کلانتری ............ .. " در بستی"

: دیگه آخرشم که می تونید حدس بزنید ، می رن پاسگاه به صرف کله پاچه و یه استراحت کوتاه و ........


تاریخ : پنجشنبه 25 خرداد 1391 | 01:35 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات
در15سالگی اموختم که مادران ازهمه بهتر میدانند و گاهی اوقات پدران هم.
در20سالگی یادگرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد حتی اگر با مهارن انجام شود.
در30سالگی پی بردم که قدرت جاذبه ی مرد است و جاذبه قدرت زن.
در35 سالگی متوجه شدم که  اینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد بلکه چیزی است که خود میسازد.
در40سالگی اموختم که رمز خوشبخت زیستن دران نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم بلکه دراین است که کاری را که انجام میدهیم دوست داشته باشیم.
در45سالگی یاد گرفتم که10%از زندگی چیزهایی است که برای اتفاق می افتد و 90%ان است که چگونه نسبت به ان واکنش نشان می دهند.
در50سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی.
در55سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید بامغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در60سالگی متوجه شدم که بو عشق میتوان ایثار کرد ولی بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در70سالگی یاد گرفتم که زندگی در اختیارداشتن کارت های خوب نیست بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است.
در75سالگی دانستم که انسان تاوقتی فکرمی کند نارس است به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض ان که گمان کرد رسیده شده است دچار افت می شود.
در80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیاست.
در85سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.



موضوعات مرتبط : جملات عرفانی،


تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1391 | 02:20 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات
روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش امد
یک روحانی اورا دید و گفت:حتما گناهی انجام داده ای
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک رااندازه گرفت
یک روزنامه نگار درمورد دردهایش با او مصاحبه کرد
یک یوگیست به اوگفت:این چاله و همچنین دردت فقط درذهن توهستند در واقعیت وجود ندارند
یک پزشک برای اودوقرص اسپرین پایین انداخت
یک پرستار کنار چاه ایستادو بااو گریه کرد
یک روانشناس اورا تحریک کرد تادلایلی را که پدرومادرش اورا اماده افتادن در چاه کرده بودند پیدا کند
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کردکه:خواستن توانستن است
یک فرد خوشبین به او گفت:ممکن بود یکی ازپاهات می شکست
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست اورا گرفت و اورا از چاه بیرون اورد.



تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1391 | 02:14 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات
آپلود سنتر عکس رایگان


موضوعات مرتبط : سایر،


تاریخ : یکشنبه 21 خرداد 1391 | 02:19 ب.ظ | نویسنده : marzi | نظرات
خدایا
خدایا...
من اینجا
دلم سخت معجزه می خواهد و
تو انگار
معجزه هایت را
گذاشته ای برای روز مبادا
... برایم کاری کن!
مبادا تر از امروز
در خاطرم نمیگنجید....



موضوعات مرتبط : جملات عرفانی،


تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 | 02:58 ب.ظ | نویسنده : marzi | نظرات

الهی!

 در شگفتم از آنکه کوه را می شکافد تا به معدن جواهر دست یابد،

 ولی خویش را نمیکاود تا به مخزن حقائق برسد ...




موضوعات مرتبط : جملات عرفانی،


تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 | 02:51 ب.ظ | نویسنده : marzi | نظرات

اعتماد مثل كاغذه ؛ اگه مچاله شد
هر چقدر هم صافش كنى
محاله به حالت اولش برگرد

 




موضوعات مرتبط : جملات عرفانی،


تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 | 01:06 ب.ظ | نویسنده : marzi | نظرات