تبلیغات
به زیبایی یک لبخند - مطالب تیر 1391
آقای پدر!هنگام دعوا با خانم مادر،به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین،از چینی های توی کابینت استفاده نمایید!اکشن بودن دعوا به این چیزاست.

مادر محترم!شست پا وسیله ایست شخصی که اختیارش
رو دارم!هرگاه سعی در خوردن شست پای شما نمودم لطفا گیر بدهید.



موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : شنبه 17 تیر 1391 | 05:09 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.

و اما خبر بد...

این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حوله حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.

هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...

.....................

حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟




موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : سه شنبه 13 تیر 1391 | 01:29 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | منتظر نظراتتون هستیم

آرایش گر و ادای نذر

در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر كرد كه اگر

بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او

بچه‌دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه

قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست

مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند،

آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز كند، یك

دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس

ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس

بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌ای روبروشد؟

فكركنید.


.

.

.

.

چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر

می‌زدند كه پس این مردك چرا مغازه‌اش را باز نمی‌كند




موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : شنبه 10 تیر 1391 | 01:17 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند.ستایش کردم گفتند خرافات است.عاشق شدم گفتند دروغ است.گریستم گفتند بهانه است .خندیدم گفتند دیوانه است...... دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم.




موضوعات مرتبط : جملات عرفانی،


تاریخ : جمعه 9 تیر 1391 | 12:21 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظر بدهید
اخرین دندانی که در دهان دیده می شود چه نام دارد؟دندان مصنوعی!

چرا لکلک موقع خواب یک پایش را بالا میگیرد؟چون اگر هردو را بالا بگیرد می افتد!

شباهت دماسنج با ورقه ی امتحان چیه؟هردو وقتی به صفر می رسند ادم می لرزد!

شباهت نون سوخته با ادم غرق شده چیه؟هردوتاشونو دیر کشیدن بیرون!



موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : یکشنبه 4 تیر 1391 | 08:17 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظر بدهید

شاگرد خسته:مغزما اکسید گشت و سوختیم/ بس که شیمی و فیزیک اموختیم/هی اسید و باز دعوا می کنند/خاک عالم بر سر ما می کنند/درس چون در مغز داغم میرود/می شود فرار و فوری می پرد/بار سنگین فیزیک لج کرده است /اهرم ذهن مرا کج کرده است/روز و شب معلوم و مجهول می کنم/ذهن خود را اینگونه مشغول می کنم/این مسائل که فیزیک در هم زده/مرکز ثقل مرا برهم زده/جبر و مجهولات ان درد است درد/چهره ام از دست جبر زرد است زرد/گه گله از دست تانژانت می کنم/ گه شکایت از کتانژانت می کنم/من دگر از دست سینوس خسته ام/همچنان که از کسینوس خسته ام/گر بخوانی 20بار این زیست را/بازهم هرگز نبینی20را/یادرون ساقه یا در ریشه ام /عاقبت هم تیشه زد بر ریشه ام/از زبان خارجه اشفته ام/در سر زنگ زبان من خفته ام/جمله ی معلوم چرا مجهول شود؟/مصدر بیچاره هی معلوم شود؟/قلبم از جغرافیا غمگین شده/بس که کوه دارد عجب سنگین شده/تا مدیر زند زنگ خلاص/با شتاب نور گریزم از کلاس/الغرض ای دوستان من خسته ام/در کلاس چون مرغکی پر بسته ام.




موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : جمعه 2 تیر 1391 | 04:40 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظر بدهید