تبلیغات
به زیبایی یک لبخند - مطالب تیر 1392

داستان, داستان مخلوط ناهمگن, داستانک

 

معلم بر روی تابلو رنگ رفته و شکسته کلاس که به دیواری تکیه داده شده بود نوشت

مخلوط ها

و بعد دو لیوان که یکی آب نمک و دیگری نخودچی و کشمش بود را به دانش آموزان نشان داد و از آنها خواست که به اجزای این دو مخلوط دقت کرده و محتویات دو ظرف را با هم مقایسه کنند

بعد از مدتی نماینده ی کلاس هر دو لیوان را روی میز معلم گذاشت.یکی از لیوان ها کاملا خالی بود و دیگری همچنان پر از آب و نمک بود. معلم درس را تمام کرد و زنگ خورد

جلسه ی بعد معلم از دانش آموزان پرسید: کسی از درس قبل اشکال یا سوالی ندارد؟

رسول دست گرفت و سوال کرد(خانم ما مخلوط ناهمگن رانفهمیدیم!!!!!)

معلم دوباره تعریف آن را بر روی تابلو نوشت. رسول سری تکان داد و نشست

مرضیه بی آنکه اجازه بگیرد بلند شد وگفت: (خانم ما مثال مخلوط ناهمگن را نفهمیدیم)

معلم با مهربانی چند مثال جدید زد و مرضیه با نا امیدی نشست

حسن از آخر کلاس گفت خانم اجازه می شود همان مثال مخلوط ناهمگن جلسه ی قبل را دوباره تکرار کنید

عصبانیت در چهره معلم پدیدار شد .ابروهایش را در هم کشید و گفت:چرا سوال تکراری می پرسی من این قسمت را چندین بار است که دارم توضیح می دهم .چرا حواست را جمع نمی کنی؟

حسن که گونه هایش قرمز شده بود .سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت: خانم آخه مثال مخلوط ناهمگن خیلی خوشمزه بود!!!

معلم که تازه به دلیل سوالات دانش آموزانش پی برده بود.لحظه ای سکوت کرد .بغضی در گلویش نشست ولی پرده ای از لبخند برلبانش آویخت و به دانش آموزان معصوم و فقیر خود نگاهی انداخت

و همانجا تصمیم گرفت از جلسه بعد همیشه با یک مخلوط ناهمگن به کلاس برود.


منبع: dastanak.ir

 




تاریخ : دوشنبه 31 تیر 1392 | 08:25 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات
من هستم... زنده ام. نفس می کشم...

 

هنوز گاهی اوقات دیوانه می شوم و بی هوا به سرم می زند تمام مسیر محل کارم را تا خانه پیاده بیایم..

 

هوس می کنم تنها قدم بزنم... تنها گریه کنم...

 

تنها گوشه ای ساعت ها بنشینم و زندگی ام را مرور کنم.

 

اما هنوز هستم..

 

هنوز عاشق بارانم...

 

هنوز بوی اقاقیا... بوی نعنا..

 

بوی چای تازه دم مادرم را دوست دارم

 

 مطالب خواندنی جالب, عاشق, من هستم

 

از تو چه پنهان بعضی روزها هوایی خانه کودکی هایم می شوم..

 

دلم برای حیاطی که نیست... مادربزرگی که نیست..

 

برای بوته یاس و درخت شمشاد و آب و جاروهای بعد از ظهرها تنگ می شود...

 

 مطالب خواندنی جالب, عاشق, من هستم

 

می روم محله قدیمی... دست میکشم به روی دیوار.

.. و قدم میزنم در پیاده رو خانه مان ......

که دیگر نیست...


سرم را بلند می کنم شاید مادرم پشت پنجره بیاید..


. شاید برایم گوجه سبز... زالزالک خریده باشد...انار دانه کرده باشد... شاید

 

 مطالب خواندنی جالب, عاشق, من هستم

 

شاید صدایم زده باشد و من نشنیده باشم

 

.. نمیدانی چقدر دلم برای درد دل های مادر بزرگم پر کشیده.


.. چقدر برای وقتی که صدایم می زد تا موهایش را برایش ببافم..


چقدر دلم می خواهد دوباره صدایم بزند..


. نه پنجره ای نیست...


مادر بزرگی نیست...


من هستم و پیاده رویی که انگار او هم قدم های مرا از یاد برده...

 

 مطالب خواندنی جالب, عاشق, من هستم


به سرم می زند به خواهرم زنگ بزنم تا صدایش را بشنوم


رفیقم... خواهرم...این دیوارها فراموش کردند خنده ها و دعواهایمان را.


.. دلم می خواهد بزنم زیر آواز و باز او سرم داد بکشد..


. با هم بخندیم و صدای خنده هایمان آنقدر بلند شود... که به خدا برسد...


شاید دلش برای غصه هایمان بسوزد...

 

 مطالب خواندنی جالب, عاشق, من هستم


چقدر خسته ام... دلم می خواهد بخوابم...بر گردم... همه این راه را برگردم...


درست انجا که مادر عصرها همه را صدا می زد...


... دلم برای عصرانه هایش تنگ شده


دلم برای درس خواندن ها و شیطنت های برادرم


موهای مشکی و بلند خواهرم تنگ شده

 

 مطالب خواندنی جالب, عاشق, من هستم


دلم برای بالا رفتن از درخت آلبالو تنگ شده.


دلم می خواهد بخوابم و وقتی بیدار شوم ببینم تمام روزهایی که گذشت خواب بوده ام...

 

 مطالب خواندنی جالب, عاشق, من هستم


نه رفیق نگو میان گذشته ها جا مانده ام...


ولی
... مگر می شود برای چیزی عمرت را صرف کنی و فراموش شود؟


نگران من نباش...زنده ام نفس میکشم... و دلتنگی هایم را دیگر بغض نمی کنم


... میگذارم چشم هایم ببارند..

 

 مطالب خواندنی جالب, عاشق, من هستم


زمستان اگر دلت را سبک نکنی اگر با درخت های بی برگ

با غروب سخت اش هم دردی نکنی


تمام فصل های دیگر حس می کنی چیزی را ....حسی را گم کرده ای...


حالا رفیق آمده ام بگویم... خوبم. نفس می کشم...


هنوز شعر می خوانم... شعر می گویم..... می نویسم..

 

 مطالب خواندنی جالب, عاشق, من هستم


. با صدای خش خش جاروی رفتگر... با صدای درویش محله... با صدای باد... با صدای باران.


.. با صدای قدم های خسته رهگذری که سایه خمیده اش آنقدر درد دارد که برای شاعر شدن کافیست..

من با هر بهانه ای این روزها می بارم
با هر برگ که از شاخه فرو می افتد

 

 مطالب خواندنی جالب, عاشق, من هستم


و با هر پرنده ای که می خواند
هر قطره بارانی که میبارد
و
هر نسیم خنکی که به صورتم می وزد ..
زنده می شوم
و امیدوارتر که خداوند هنوز از بشر نا امید نشده است

منبع:kocholo.org




موضوعات مرتبط : سایر،


تاریخ : شنبه 29 تیر 1392 | 08:55 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات
جملات الهام بخش, جملات تصویری








تاریخ : شنبه 29 تیر 1392 | 08:52 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

راز موفقیت,راههای رسیدن به موفقیت

 

 مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست.  سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم."

صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند.  جوان با او به راه افتاد.

به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید. ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.  جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد.

مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد.

سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟"  گفت، "هوا."سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد."

منبع:asriran.com




تاریخ : شنبه 15 تیر 1392 | 09:55 ق.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

داستان زیبای مترسک,داستان مترسک,داستان آموزنده مترسک,

 

از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟

 

پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتی  به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و  هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!

 

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

 

گفت : تو اشتباه می کنی!

 

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!

 

جبران خلیل جبران

 

منبع:semorgh.com




موضوعات مرتبط : سایر،


تاریخ : پنجشنبه 13 تیر 1392 | 11:15 ق.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

چارلی چاپلین, جملات آموزنده

 

آموخته ام ... با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

 

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

 

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

 

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

 

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

 

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

 

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

 

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

 

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

 

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

 

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

 

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

 

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

 

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

 

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند

 

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

 

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد

 

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

 

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزنه  ای است که زندگی را تماشایی می کند

 

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

 

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

 

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

 

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

 

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

 

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

 

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

 

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

 

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

 

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

 

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

 

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

 

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

 

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

چارلی چاپلین

منبع:p30data.com




موضوعات مرتبط : جملات عرفانی،


تاریخ : پنجشنبه 13 تیر 1392 | 11:01 ق.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات
مهمون اومده خونمون مرغ عشق ها مو دیده رو لوستر می گه : مرغ عشقن اینا ؟؟؟ گفتم پ ن پ گونه نادر از میمون های بالدارن که فقط در شمال خونه ما رو لوستر زیست می کنن

رفتم پیژامه از کمد برداشتم پوشیدم بابام میگه از تو کمد برداشتی؟
پ ن پ گذاشته بودم تو یخچال تابستونیه پیژامه تگری بپوشم خنک شم.

صدای خرپفش کشتمون !تکونش دادم از خواب پریده،میگه سر صدام اذیتت می‌کنه ؟میگم نه پـَـَـ جنس صداتو دوست دارم می‌خواستم بت بگم سعی‌ کن تو اوج که میری رو تحریرات بیشتر کار کنی‌!

به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ عروسی ننه بابای ماهی اس میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم

دوستم پاش تو گچ یارو میگه شکسته میگم پـَـَـــ نــه پـَـَـــ پاشو گچ کرده که از شهرداری عوارض نوسازی بگیره

رفتم تو ماهی فروشی به فروشنده می گم :آقا یه ماهی قزل آلا بدین.میگه : واسه خوردن میخای؟میگم: پـَـ نـَـ پـَـ اومدم واکسن هاری و کزازشو بزنم و برم

رفته بودم پاساژعلاالدین گوشی بخرم.یه تیشرت قرمزم تنم بود.بعد از اینکه کلی دم مغازه یارو معطل شدیم فروشنده برگشته میگه:آقا شماهم مشتری هستید؟گفتم پ ن پ من طرح قرمز ایرانسلم.



موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : چهارشنبه 12 تیر 1392 | 10:57 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

صندوق صدقات بزرگ




موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : چهارشنبه 12 تیر 1392 | 10:57 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات
امروز گوشی پسر داییم رو بدون این که بفهمه برداشتم و اسمم رو به "20009022" تغییر دادم. بعد با گوشی خودم این پیامک رو براش فرستادم:
" مشترک گرامی، به عرض میرساند شما در قرعه کشی همراه اول ، برنده یک دستگاه خودروی mazda 3 شده اید. ضمن عرض تبریک لطفا جهت دریافت جایزه عدد (یه عدد ده رقمی)را به همین شماره بفرستید.
هیچکس تنها نیست. همراه اول "
 
 
بنده خدا از ظهر تا حالا بالای بیست بار اون کد(عدد ده رقمی) رو داره برام میفرسته و من هر دفعه بهش جواب میدادم:
" مشترک گرامی کد ارسالی شما صحیح نمیباشد. لطفا مجددا ارسال فرمائید"
 
 
... الان اس داده : دهن مارو سرویس کردی همراه اول!!
منم اس دادم: مشترک گرامی حالا که فحش میدهید مزدا که سهل است دسته بیل هم بهتون نمیدیم!!!!



موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : چهارشنبه 12 تیر 1392 | 10:55 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات


طنز

 

در داروخانه
نسخه ‌ی قلبم را پیچید
نگاهت
*
توازنی در کار نیست
تنها وزن می‌کند
نماد مدرن عدالت
ترازوی دیجیتال
*
ترافیک سنگین
راننده و ماشین را
با هم به جوش می‌آورد
*
زیباترین گل
گلی که به سر زندگی می‌زنیم
*
جامه ‌ی عمل
به تن آرزوهایم
گریه‌ می‌کند
*
وقتی مقصد نرسیدن باشد
نشستن
دویدن‌است
*
دماغش سوخت
دلم‌ خنک‌شد
*
لاک
به غلط
گیر می‌دهد
*
به دلم آمد می‌آیی
آمدی
دلم رفت
*
در انتظارت
چشمم به راه خشک‌ شد
خودم سبز شدم

*
اگر معمار خشت اول را کج نهاد
بدان عاشق ثریا شده ‌است
*
نمی‌روم
نشسته‌ام
وایستاده ‌است همچنان
تردید

*
غرور
برادرِ بادکنک

*
در ازدحام کابوس‌ها
همه فرهادند
در رویای خواب شیرین
*
دلداده باش
دلگیر نباش
*
به مناظره دعوت می‌کنم
چشمانت را
*
ازدست وپا زدن هم عاجز است
آدم بی دست و پا




موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : چهارشنبه 12 تیر 1392 | 09:55 ق.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

 

ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺑﭽﮕﯽ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ

ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﻬﻤﻮﻥ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻦ"ﻣﺴﻮﺍﮎ"ﺿﺮﺭ

ﺩﺍﺭﻩ،ﺍﻻﻥ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺩﻧﺪﻭﻥ ﺩﺭﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ ... !!!

همه دور هم جمع میشدیم یواشکی مسواک میزدیم...

 

###################

 

اعصاب چیست؟

چیزیست که هیچ کس ندارد ولی توقع دارند که تو حتما داشته باشی.

توقع چیست؟

چیزیست که همه دارند و تو نباید داشته باشی .... !!!!

###################

 

گرگه در خونه بزبزقندی رو میزنه؟

شنگول میگه: کیه؟

گرگه میگه : منم آقا گرگه

شنگول و منگول و حبه انگور تحت تاثیر صداقتش قرار میگیرن و درو باز میکنن

###################


به مامانم میگم میخوام برم بیمارستان ملاقات خاله..

میگه :تیریپِ فامیل دوستی ور ندار ، پرستار خوشگله امروز شیفتش نیست!




موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : سه شنبه 11 تیر 1392 | 11:45 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

 

کله پاچه,طنز خنده دار

 

 

روزی مردی پسر کوچکش را به بازار فرستاد تا کله‌ی پخته‌ی گوسفند بخرد و به خانه بیاورد. کودک کله را خرید اما بوی خوش آن برای کودک گرسنه قابل تحمل نبود، پس به گوشه‌ای رفت و گوشت و مغز و چشم و زبان آن را خورد و بعد استخوان‌های آن را در نان پیچید و با خود به خانه آورد. وقتی پدر نان را گشود و با استخوان‌های سر گوسفند رو به رو شد به پسر گفت:

ـ چشم‌های او کجاست؟

کودک گفت: این گوسفند کور بوده است!

ـ زبان او کجاست؟

ـ این گوسفند لال بوده است!

ـ هرچه می‌گویی قبول، اما مغز او کجاست؟

ـ این گوسفند مغزش را در آموزش به گوسفندهای دیگر از دست داده است.

پدر در حالی که استخوان‌ها را دوباره در نان می‌پیچید به پسر گفت: برخیز،برخیز و به دکان کله‌پز برو، و بگو که من این کله را نمی‌خواهم. کودک گفت: او این کله را از من پس نخواهد گرفت، زیرا آن را با تمام عیب‌هایش به من فروخته است!




موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : سه شنبه 11 تیر 1392 | 11:40 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

داستان جالب نشان شخصیت,داستان آموزنده شخصیت

 

 مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!

 پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌


سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟


هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.


مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟


نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.


مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.

 

مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟


نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»

منبع:3ali3.com




موضوعات مرتبط : سایر،


تاریخ : سه شنبه 11 تیر 1392 | 01:35 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

پ نه پ جدید, پ نه پ خنده دار

 

 

رفتم آسایشگاه برای دیدن سالمندان . مسئول اونجا میگه : اومدی عیادت ؟

میگم : پَ نه پَ اومدم چند تا از این پیرمردها رو ببرم بزرگ کنم ! …

 

پ نه پ جدید, پ نه پ خنده دار

 

به استاد میگم لطفا کمکم کنید دارم مشروط میشم .

میگه نمره میخوای ؟

گفتم پَ نه پَ نظر شما رو در مورد مقدار و جنس خاکی که باید بریزم تو سرم میخوام ! …

پ نه پ جدید, پ نه پ خنده دار


یه روز با جعبه خیلی بزرگ رفتم اداره پُست ، گذاشتم رو ترازو جعبه رو کارمنده اومده میگه می خوای پُست کنُی ؟!

گفتم : پَ نه پَ اومدم وزنش کنم ببینم اگه اضافه وزن داره شبها بهش شام ندم !


پ نه پ جدید, پ نه پ خنده دار

 

بابام از اداره زنگ زده خونه بعد کلی احوال پرسی میگه محمد خودتی ؟

میگم: پَ نه پَ به سیستم تلفنباک بانک تجارت خوش آمدید برای پرداخت قبوض شماره ? ، برای اطلاع از موجودی

حساب شماره ? و …

گفت زهر مار و قطع کرد !

دیدم ظهر عصبانی اومد توی اتاق . منم پای پَ نه پَ بودم !

گفت اگه یه بار دیگه بگی پَ نه پَ ، دیگه تو این خونه نمیخوابی !

گفتم یعنی بیرونم میکنی بابا ؟

گفت پَ نه پَ خونه رو عوض میکنم بزغاله !

 

پ نه پ جدید, پ نه پ خنده دار


رفتم مغازه میگم آقا یه شیر بدین

میگه شیر پاکتی ؟

میگم پَ نه پَ بی زحمت یه شیر جنگلی بدین خواهرزادم خیلی شیطونه میخوایم بترسونیمش !!

 

پ نه پ جدید, پ نه پ خنده دار


میخواستم بخوابم به خواهرم گفتم لامپو خواموش کن .

گفت نورش اذیت می کنه ؟

گفتم: پَ نه پَ …

گفت : جرات داری بگو ؟

گفتم : پتو میکشم سرم خوب .

گفت آفرین بلاخره آدم شدی

گفتم پَ نه پَ فکر کردی تا ابد الاغ می مونم !

 

پ نه پ جدید, پ نه پ خنده دار


یه مگس سقوط کرده تو آبگوشتم ، مامانم میگه عوضش کنم برات ؟

میگم پَ نه پَ من همینو میخورم برو یکی تازه شو واسه مگسه بیار

 

پ نه پ جدید, پ نه پ خنده دار

 

بهم میگه عاشقی ؟

پَ نه پَ تو یه فیلم رمانتیک بهم نقش دادن یه ریز دارم تمرین میکنم !

پ نه پ جدید, پ نه پ خنده دار

 

داداشم میخواد ببینه چند کیلوه ، میگه برم رو ترازو ؟!

میگم : پَ نه پَ کلیک راست کن رو خودت ، برو تو پروپرتیس ببین چند کیلویی !

 

پ نه پ جدید, پ نه پ خنده دار


رفیقم اسم خانومم رو توی شناسنامه دیده. میگه: اِ زنته ؟

میگم: پَ نه پَ دختر همسایس اسمش تو شناسنامه باباش جا نشده اینجازدن گم نشه !

 

پ نه پ جدید, پ نه پ خنده دار


یارو با موتور زده بهم ، خوردم زمین سرم شکسته داره خون میاد اومده میگه سرت داره خون میاد ؟

پَ نه پَ من خودنویسم جوهرم پس داده

منبع:pat-o-mat.com




تاریخ : یکشنبه 9 تیر 1392 | 08:30 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

پیرزن, موش و گربه, داستان ضرب المثل

می‌گویند: در زمان‌های قدیم پیرزن نخ ‌ریسی بود كه از چند سال پیش شوهرش مرده بود و با دو تا گربه‌اش زندگی می‌كرد. اسم یكی از گربه‌‌ها عروس بود و اسم یكیش هم ملوس. گربه عروس خیلی زرنگ بود و روزی نبود كه چند تا موش گت و گنده از پشت كندو و هیمه‌های پیر زال نگیرد و سبیلی چرب نكند برعكس او ملوس، گربه خیلی تنبل و تن‌پروری بود و بیشتر وقت‌‌ها می‌رفت پهلوی پیرزن و آنقدر لوس‌ بازی در می‌آورد تا پیرزن از غذای خودش یك چیزی به او می‌داد. موش‌های خانه پیرزن خیلی از عروس می‌ترسیدند اما میانه‌شان با ملوس خیلی خوب بود به‌ طوری كه وقتی ملوس تنبل می‌خوابید موش‌‌ها از سر و كولش بالا می‌رفتند، بعضی از موش‌‌ها شیطان هم زیر دم او سیخونك می‌زدند، خلاصه وقتی موش‌‌ها از تنبلی و بی‌بخاری ملوس خبردار شدند قرار گذاشتند چند تا از گردن كلفت‌هاشان بروند پیش او و میانه آن دو تا را به هم بزنند تا از شر آن یكی خلاص شوند.

در همین گیر و دار ملوس ناخوش شد و به سراغ رفقاش رفت و از آنها كمك خواست، موش‌‌ها هم دور او جمع شدند تا فكری به حالش كنند. پیرزن كه از بدحالی و ناخوشی ملوس باخبر بود به همراه زن همسایه وارد خانه شد. زن همسایه همین كه چشمش به گربه و موش‌‌ها افتاد رو كرد به پیرزن و گفت: «اینها چه میكنن؟ این چه وضعیه؟» پیرزن جواب داد: «این گربه من ناخوشه، مرضش هم تنبلی است، حتماً رفته پیش موش‌‌ها به حكیمی؟» زن همسایه خنده‌ای كرد و گفت: «بله! گربه تنبل ره موش حكیمی منه!» (گربه تنبل را موش طبابت می‌كند!).

منبع:avaxnet.com




موضوعات مرتبط : سایر،


تاریخ : چهارشنبه 5 تیر 1392 | 02:02 ب.ظ | نویسنده : پریسا X | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2